فروغ فرخزاد
|
|
دوست
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و باتمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
كه با چه قدر سبد
براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
راي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم
|
چه درد آلود و وحشتناک نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود دریغ و درد هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود چه بود این تیر بی رحم از کجاآمد که غمگین باغ بی آواز ما را باز در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد از آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز
چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد نمی خواهم ، نمی آید مرا باور و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ بدم می آید از این زندگی دیگر
بسی پیغامها سوگند ها دادم خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر که زنهار،ای خدا ای داور ای دادار تو را هم با تو سوگند ،آی مبادا راست باشد این خبر ،زنهار تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد خداوندا،خداوندا به هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سرد تو کاری کن نباشد راست همین،تنها تو میدانی چه باید کرد نمی دانم،اگر خون من او را بکار آید دریغی نیست تو کاری کن بتوانم ببینم زنده ماندست او و بینم باز هست و باز خندان است خوش ،بر روی دشمن هم و بینم باز گشوده در به روی دوست نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او... الا یا هر چه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نبات از تو سپهر و آن همه اختر زمین و و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو سلام دردمندی هست و سوگندی و زنهاری الا یا هر چه هستِ کائنات از تو به تو سوگند دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن و باور می کنم - بی شک - همه پیغمبرانت را مبادا راست باشد این خبر ،زنهار مکن ، مپسند این ، مگذار ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد پس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواست همین یک بار می خواهد ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید خداوندا ، به حق هر چه مردانند ببین ، یک مرد می گرید........
چه سود اما ، دریغ و درد در این تاریکنای کور بی روزن در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است همه دارایی ما،دولت ما،نور ما، چشم و چراغ ما برفت از دست
دریغا آن پریشا دخت شعر آذمیزادان نهان شد رفت، از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند آن آزاده،آن آزاد دریغا آن پریشادخت نهان شد در تجیر ابرهای خاک و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعر به خاک او نثاری هست ،هر شب ،پاک
مهدی اخوان ثالث |
مرثيه
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم
در آستانه دريا و علف
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد
پس به هيئت گنجي در آمدي
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است
!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را
|
|
روانه
چه گذشت ؟
- زنبوري پر زد
- در پهنه...
- وهم. اين سو ، آن سو، جوياي گلي.
- جوياي گلي ، آري ، بي ساقه گلي در پهنه خواب ، نوشابه آن..
- اندوه. اندوه نگاه: بيداري چشم، بي برگي دست.
- ني. سبدي مي كن، سفري در باغ.
- باز آمده ام بسيار، و ره آوردم: تيناب تهي.
- سفري ديگر، اي دوست، و به باغي ديگر.
- بدرود.
- بدرود، و به همراهت نيروي هراس.
شكپوي
بر آبي چين افتاد ،سيبي به زمين افتاد.
گامي ماند. زنجره خواند.
همهمه اي : خنديد. بزمي بود، برچيدند.
خوابي از چشمي بالا رفت. اين رهرو تنها رفت ، بي ما رفت.
رشته گسست: من پيچم، من تابم. كوزه شكست: من آبم.
اين سنگ ، پيوندش با من كو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من كو؟
نقشي پيدا آيينه كجا؟ اين لبخند، لب ها كو؟ موج آمد، دريا كو؟
مي بويم، بو آمد. از هر سو، هاي آمد، هو آمد. من رفتم، "او" آمد، "او" آمد.
شورم را
من سازم : بندي آواز . برگيرم ، بنوازم. برتارم زخمه
"لا" مي زن ، راه فنا مي زن
من دودم: مي پيچم، مي لغزم ، نابودم.
مي سوزم ، مي سوزم : فانوس تمنايم . گل كن تو مرا ، و درآ.
آيينه شدم ، از روشن و از سايه بري بودم . ديو و پري آمد ،
ديو و پري بودم . در بي خبري بودم.
قرآن بالاي سرم ، بالش من انجيل ، بستر من تورات ، وزبر پوشم اوستا، مي بينم خواب:
بودايي در نيلوفر آب.
هر جا گل هاي نيايش رست ، من چيدم . دسته گلي دارم ، محراب تو دور از دست: او بالا،
من در پست.
خوشبو سخنم ، ني ؟ باد "بيا" مي بردم ، بي توشه شدم در كوه "كجا" ، گل چيدم ، گل خوردم.
در رگ ها همهمه اي دارم ، از چشمه خود آبم زن ، آبم زن.
و به من يك قطه گوارا كن ، شورم را زيبا كن .
باد انگيز ، درهاي سخن بشكن ، جا پاي صداي مي روب. هم دود "چرا" مي بر، هم موج "من" و "ما" و "شما" مي بر.
ز شبم تا لاله بيرنگي پل بنشان ، زين رويا در چشمم گل
بنشان ، گل بنشان.