سهراب

رو به غروب

ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.

سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.

جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.

تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.

 

سهراب

 

سرود زهر

مي مكم پستان شب را
وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.

از پي نابودي ام ، ديري است
زهر ميريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم
تا كند آلوده با آن شير
پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
مي كند رفتار با من نرم.
ليك چه غافل!
نقشه هاي او چه بي حاصل!
نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.
او نمي داند كه روييده است
هستي پر بار من در منجلاب زهر
و نمي داند كه من در زهر مي شويم
پيكر هر گريه، هر خنده،
در نم زهر است كرم فكرمن زنده،
در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.

سهراب

و چه تنها

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.
غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي.
سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك، و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست.
خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ياد ، و و كبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ ، و شكوهي در پنجه باد.
من از تو پرم ، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس !
هنگام من است ، اي در به فراز، آي جاده به نيلوفر خاموش پيام!


سهراب

پاراه

نه تو مي پايي، و نه كوه. ميوه اين باغ: اندوه، اندوه.
گل بتراود غم، تشنه سبويي تو. افتد گل، بويي تو.
اين پيچك شوق ، آبش ده، سيرابش كن. آن كودك ترس، قصه بخوان، خوابش كن.
اين لاله هوش ، از ساقه بچين. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود.
و خدا از تو نه بالاتر. ني ، تنهاتر ، تنهاتر.
بالاها، پستي ها يكسان بين. پيدا نه، پنهان بين.
بالي نيست، آيت پروازي هست. كس نيست ، رشته آوازي هست.
پژواكي : رويايي پر زد رفت. شلپويي: رازي بود، در زد و رفت.
انديشه : كاهي بود، در آخور ما كردند. تنهايي: آبشخور ما كردند.
اين آب روان ، ما ساده تريم. اين سايه، افتاده تريم.
نه تو مي پايي، و نه من، ديده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.

سهراب

گزار

باز آمدم از چشمه خواب ، كوزه تر در دستم.
مرغاني مي خواندند. نيلوفر وا مي شد. كوزه تر بشكستم،
در بستم
و در ايوان تماشاي تو بنشستم.

سهراب

شورم را

من سازم : بندي آواز . برگيرم ، بنوازم. برتارم زخمه
"لا" مي زن ، راه فنا مي زن
من دودم: مي پيچم، مي لغزم ، نابودم.
مي سوزم ، مي سوزم : فانوس تمنايم . گل كن تو مرا ، و درآ.
آيينه شدم ، از روشن و از سايه بري بودم . ديو و پري آمد ،
ديو و پري بودم . در بي خبري بودم.
قرآن بالاي سرم ، بالش من انجيل ، بستر من تورات ، وزبر پوشم اوستا، مي بينم خواب:
بودايي در نيلوفر آب.
هر جا گل هاي نيايش رست ، من چيدم . دسته گلي دارم ، محراب تو دور از دست: او بالا،
من در پست.
خوشبو سخنم ، ني ؟ باد "بيا" مي بردم ، بي توشه شدم در كوه "كجا" ، گل چيدم ، گل خوردم.
در رگ ها همهمه اي دارم ، از چشمه خود آبم زن ، آبم زن.
و به من يك قطه گوارا كن ، شورم را زيبا كن .
باد انگيز ، درهاي سخن بشكن ، جا پاي صداي مي روب. هم دود "چرا" مي بر، هم موج "من" و "ما" و "شما" مي بر.
ز شبم تا لاله بيرنگي پل بنشان ، زين رويا در چشمم گل
بنشان ، گل بنشان.

سهراب

تراو

در آ، كه كران را برچيدم، خاك زمان رفتم، آب "نگر" پاشيدم.
در سفالينه چشم ، "صدبرگ" نگه بنشاندم، بنشستم.
آيينه شكستم، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم. رشته گسستم.
زيبايان خنديدند، خواب "چرا" دادمشان، خوابيدند.
غوكي مي جست، اندوهش دادم، و نشست.
در كشت گمان، هر سبزه لگد كردم. از هر بيشه ، شوري به سبد كردم.
بوي تو مي آمد، به صدا نيرو، به روان پر دادم، آواز "در آ" سر دادم.
پژواك تو مي پيچيد، چكه شدم، از بام صدا لغزيدم، و شنيدم.
يك هيچ ترا ديدم، و دويدم.
آب تجلي تو نوشيدم، و دميدم.


سهراب

تا

بالارو ، بالارو. بند نگه بشكن، و هم سيه بشكن.
- آمده ام ، آمده ام، بوي دگر مي شنوم، باد دگر مي گذرد.
روي سرم بيد دگر، خورشيد دگر.
- شهر توني ، شهر توني ،
مي شنوي زنگ زمان : قطره چكيد. از پي تو ، سايه دويد.
شهر تو در كوي فراترها ، دره ديگرها.
- آمده ام، آمده ام، مي لغزد صخره سخت، مي شنوم آواز درخت.
- شهر توني ، شهر توني ،
خسته چرا بال عقاب؟ و زمين تشنه خواب؟
و چرا روييدن، روييدن، رمزي را بوييدن؟
شهر تو رنگش ديگر. خاكش ، سنگش ديگر.
- آمده ام ، آمده ام، بسته نه دروازه نه در، جن ها هر سو بگذر.
و خدايان هر افسانه كه هست. و نه چشمي نگران، و نه نامي ز پرست.
- شهر توني ، شهر توني ،
در كف ها كاسه زيبايي، بر لبها تلخي دانايي.
شهر تو در جاي دگر ، ره مي بر با پاي دگر.
- آمده ام، آمده ام ، پنجره ها مي شكفند.
كوچه فرو رفته به بي سويي، بي هايي، بي هويي.
- شهر توني ، شهر توني ،
در وزش خاموشي ، سيماها در دود فراموشي.
شهر ترا نام دگر، خسته نه اي ، گام دگر.
- آمده ام، آمده ام، درها رهگذر باد عدم.
خانه ز خود وارسته ، جام دويي بشكسته. سايه "يك" روي زمين، روي زمان.
- شهر توني اين و نه آن.
شهر تو گم نشود ، پيدا نشود.

سهراب

 به زمين

افتاد . و چه پژواكي كه شنيد اهريمن. و چه لرزي كه دويد از بن غم تا به بهشت.
من در خويش ، و كلاغي لب حوض.
خاموشي، و يكي زمزمه ساز.
تنه تاريكي ، تبر نقره نور.
و گوارايي بي گاه خطا. بوي تباهي ها، گردش زيست.
شب دانايي. و جدا ماندم : كو سختي پيكرها، كو بوي زمين، چينه بي بعد پري ها؟
اينك باد، پنجره ام رفته به بي پايان . خوني ريخت، بر سينه من ريگ بيابان باد!
چيزي گفت، و زمان ها بر كاج حياط ، همواره وزيد و وزيد. اينهم گل انديشه ، آنهم بت دوست.
ني ، كه اگر بوي لجن مي آيد، آنهم غوك ، كه دهانش ابديت خورده است.
ديدار دگر، آري : روزن زيباي زمان.
ترسيد، دستم به زمين آميخت. هستي لب آيينه نشست، خيره به من : غم ناميرا.