سهراب 

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30

اگر تندبادی براید ز کنج ستمکاره خوانیمش ار دادگر اگر مرگ دادست بیداد چیست ازین راز جان تو آگاه نیست همه تا در آز رفته فراز برفتن مگر بهتر آیدش جای دم مرگ چون آتش هولناک درین جای رفتن نه جای درنگ چنان دان که دادست و بیداد نیست جوانی و پیری به نزدیک مرگ دل از نور ایمان گر آگنده​ای برین کار یزدان ترا راز نیست به گیتی دران کوش چون بگذری کنون رزم سهراب رانم نخست ز گفتار دهقان یکی داستان ز موبد برین گونه برداشت یاد غمی بد دلش ساز نخچیر کرد سوی مرز توران چو بنهاد روی چو نزدیکی مرز توران رسید برافروخت چون گل رخ تاج​بخش به تیر و کمان و به گرز و کمند ز خاشاک وز خار و شاخ درخت چو آتش پراگنده شد پیلتن یکی نره گوری بزد بر درخت چو بریان شد از هم بکند و بخورد بخفت و برآسود از روزگار سواران ترکان تنی هفت و هشت یکی اسپ دیدند در مرغزار چو بر دشت مر رخش را یافتند گرفتند و بردند پویان به شهر  
بخاک افگند نارسیده ترنج هنرمند دانیمش ار بی​هنر ز داد این همه بانگ و فریاد چیست بدین پرده اندر ترا راه نیست به کس بر نشد این در راز باز چو آرام یابد به دیگر سرای ندارد ز برنا و فرتوت باک بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ چو داد آمدش جای فریاد نیست یکی دان چو اندر بدن نیست برگ ترا خامشی به که تو بنده​ای اگر جانت با دیو انباز نیست سرانجام نیکی بر خود بری ازان کین که او با پدر چون بجست بپیوندم از گفته​ی باستان که رستم یکی روز از بامداد کمر بست و ترکش پر از تیر کرد جو شیر دژاگاه نخچیر جوی بیابان سراسر پر از گور دید بخندید وز جای برکند رخش بیفگند بر دشت نخچیر چند یکی آتشی برفروزید سخت درختی بجست از در بابزن که در چنگ او پر مرغی نسخت ز مغز استخوانش برآورد گرد چمان و چران رخش در مرغزار بران دشت نخچیر گه برگذشت بگشتند گرد لب جویبار سوی بند کردنش بشتافتند همی هر یک از رخش جستند بهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:43  توسط رامین هدایت نژاد |