سهراب 

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30

اگر تندبادی براید ز کنج ستمکاره خوانیمش ار دادگر اگر مرگ دادست بیداد چیست ازین راز جان تو آگاه نیست همه تا در آز رفته فراز برفتن مگر بهتر آیدش جای دم مرگ چون آتش هولناک درین جای رفتن نه جای درنگ چنان دان که دادست و بیداد نیست جوانی و پیری به نزدیک مرگ دل از نور ایمان گر آگنده​ای برین کار یزدان ترا راز نیست به گیتی دران کوش چون بگذری کنون رزم سهراب رانم نخست ز گفتار دهقان یکی داستان ز موبد برین گونه برداشت یاد غمی بد دلش ساز نخچیر کرد سوی مرز توران چو بنهاد روی چو نزدیکی مرز توران رسید برافروخت چون گل رخ تاج​بخش به تیر و کمان و به گرز و کمند ز خاشاک وز خار و شاخ درخت چو آتش پراگنده شد پیلتن یکی نره گوری بزد بر درخت چو بریان شد از هم بکند و بخورد بخفت و برآسود از روزگار سواران ترکان تنی هفت و هشت یکی اسپ دیدند در مرغزار چو بر دشت مر رخش را یافتند گرفتند و بردند پویان به شهر  
بخاک افگند نارسیده ترنج هنرمند دانیمش ار بی​هنر ز داد این همه بانگ و فریاد چیست بدین پرده اندر ترا راه نیست به کس بر نشد این در راز باز چو آرام یابد به دیگر سرای ندارد ز برنا و فرتوت باک بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ چو داد آمدش جای فریاد نیست یکی دان چو اندر بدن نیست برگ ترا خامشی به که تو بنده​ای اگر جانت با دیو انباز نیست سرانجام نیکی بر خود بری ازان کین که او با پدر چون بجست بپیوندم از گفته​ی باستان که رستم یکی روز از بامداد کمر بست و ترکش پر از تیر کرد جو شیر دژاگاه نخچیر جوی بیابان سراسر پر از گور دید بخندید وز جای برکند رخش بیفگند بر دشت نخچیر چند یکی آتشی برفروزید سخت درختی بجست از در بابزن که در چنگ او پر مرغی نسخت ز مغز استخوانش برآورد گرد چمان و چران رخش در مرغزار بران دشت نخچیر گه برگذشت بگشتند گرد لب جویبار سوی بند کردنش بشتافتند همی هر یک از رخش جستند بهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:43  توسط رامین هدایت نژاد | 
شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندران خاک و دود
که دکان ما را گزندی نبود
جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار
وگرچه سرایت بود بر کنار؟
بجز سنگدل ناکند معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد
چو بیند که درویش خون می‌خورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که می‌پیچد از غصه رنجوروار
تنکدل چو یاران به منزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکش
چو بینند در گل خر خارکش
اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است
همینت بسنده‌ست اگر بشنوی
که گر خار کاری سمن ندروی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط رامین هدایت نژاد | 
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش
وگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش
اگر جاده‌ای بایدت مستقیم
ره پارسایان امیدست و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی
به امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدوار
به امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در ملکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی بوی نیست
اگر پای بندی رضا پیش گیر
وگر یک سواره سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس
ازان کو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش بین این سخن را به غور
رعیت نشاید به بیداد کشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بسی

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در آن دم که چشمش زدیدن بخفت
برآن باش تا هرچه نیت کنی
نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیت ز بیدادگر
کند نام زشتش به گیتی سمر
بسی بر نیاید که بنیاد خود
بکند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زن
نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازان بهره‌ورتر در آفاق نیست
که در ملکرانی بانصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش
بدو نیک مردم چو می‌بگذرند
همان به که نامت به نیکی برند

خدا ترس را بر رعیت گمار
که معمار ملک است پرهیزگار
بد اندیش تست آن و خونخوار خلق
که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها برخداست
نکو کار پرور نبیند بدی
چو بد پروری خصم خون خودی
مکافات موذی به مالش مکن
که بیخش برآورد باید ز بن
مکن صبر بر عامل ظلم دوست
چه از فربهی بایدش کند پوست
سر گرگ باید هم اول برید
نه چون گوسفندان مردم درید

چه خوش گفت بازارگانی اسیر
چو گردش گرفتند دزدان به تیر
چو مردانگی آید از رهزنان
چه مردان لشکر، چه خیل زنان

شهنشه که بازارگان را بخست
در خیر بر شهر و لشکر ببست
کی آن جا دگر هوشمندان روند
چو آوازه‌ی رسم بد بشنوند؟
نکو بایدت نام و نیکو قبول
نکودار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر بجان پرورند
که نام نکویی به عالم برند
تبه گردد آن مملکت عن قریب
کز او خاطر آزرده آید غریب
غریب آشنا باش و سیاح دوست
که سیاح جلاب نام نکوست
نکودار ضیف و مسافر عزیز
وز آسیبشان بر حذر باش نیز
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست
که دشمن توان بود در زی دوست

قدیمان خود را بیفزای قدر
که هرگز نیاید ز پرورده غدر
چو خدمتگزاریت گردد کهن
حق سالیانش فرامش مکن
گر او را هرم دست خدمت ببست
تو را بر کرم همچنان دست هست
شنیدم که شاپور دم در کشید
چو خسرو به رسمش قلم درکشید
چو شد حالش از بینوایی تباه
نبشت این حکایت به نزدیک شاه
چو بذل تو کردم جوانی خویش
به هنگام پیری مرانم ز پیش

غریبی که پر فتنه باشد سرش
میازار و بیرون کن از کشورش
تو گر خشم بروی نگیری رواست
که خود خوی بد دشمنش در قفاست
وگر پارسی باشدش زاد بوم
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن جا امانش مده تا به چاشت
نشاید بلا بر دگر کس گماشت
که گویند برگشته باد آن زمین
کز او مردم آیند بیرون چنین

عمل گر دهی مرد منعم شناس
که مفلس ندارد ز سلطان هراس

چو مفلس فرو برد گردن به دوش
از او بر نیاید دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
بباید بر او ناظری بر گماشت
ور او نیز در ساخت با خاطرش
ز مشرف عمل بر کن و ناظرش
خدا ترس باید امانت گزار
امین کز تو ترسد امینش مدار
امین باید از داور اندیشناک
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
بیفشان و بشمار و فارغ نشین
که از صد یکی را نبینی امین
دو همجنس دیرینه را هم‌قلم
نباید فرستاد یک جا بهم
چه دانی که همدست گردند و یار
یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار
چو دزدان زهم باک دارند و بیم
رود در میان کاروانی سلیم

یکی را که معزول کردی ز جاه
چو چندی برآید ببخشش گناه
بر آوردن کام امیدوار
به از قید بندی شکستن هزار
نویسنده را گر ستون عمل
بیفتد، نبرد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
گهش می‌زند تا شود دردناک
گهی می‌کند آبش از دیده پاک
چو نرمی کنی خصم گردد دلیر
وگر خشم گیری شوند از تو سیر
درشتی و نرمی بهم در به است
چو رگ‌زن که جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نیامد کس اندر جهان کو بماند
مگر آن کز او نام نیکو بماند
نمرد آن که ماند پس از وی بجای
پل و خانی و خان و مهمان سرای
هر آن کو نماند از پسش یادگار
درخت وجودش نیاورد بار

چو مفلس فرو برد گردن به دوش
از او بر نیاید دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
بباید بر او ناظری بر گماشت
ور او نیز در ساخت با خاطرش
ز مشرف عمل بر کن و ناظرش
خدا ترس باید امانت گزار
امین کز تو ترسد امینش مدار
امین باید از داور اندیشناک
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
بیفشان و بشمار و فارغ نشین
که از صد یکی را نبینی امین
دو همجنس دیرینه را هم‌قلم
نباید فرستاد یک جا بهم
چه دانی که همدست گردند و یار
یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار
چو دزدان زهم باک دارند و بیم
رود در میان کاروانی سلیم

یکی را که معزول کردی ز جاه
چو چندی برآید ببخشش گناه
بر آوردن کام امیدوار
به از قید بندی شکستن هزار
نویسنده را گر ستون عمل
بیفتد، نبرد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
گهش می‌زند تا شود دردناک
گهی می‌کند آبش از دیده پاک
چو نرمی کنی خصم گردد دلیر
وگر خشم گیری شوند از تو سیر
درشتی و نرمی بهم در به است
چو رگ‌زن که جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نیامد کس اندر جهان کو بماند
مگر آن کز او نام نیکو بماند
نمرد آن که ماند پس از وی بجای
پل و خانی و خان و مهمان سرای
هر آن کو نماند از پسش یادگار
درخت وجودش نیاورد بار

وگر رفت و آثار خیرش نماند
نشاید پس مرگش الحمد خواند

چو خواهی که نامت بود جاودان
مکن نام نیک بزرگان نهان
همین نقش بر خوان پس از عهد خویش
که دیدی پس از عهد شاهان پیش
همین کام و ناز و طرب داشتند
به آخر برفتند و بگذاشتند
یکی نام نیکو ببرد از جهان
یکی رسم بد ماند از او جاودان

به سمع رضا مشنو ایذای کس
وگر گفته آید به غورش برس
گنهکار را عذر نسیان بنه
چو زنهار خواهند زنهار ده
گر آید گنهکاری اندر پناه
نه شرط است کشتن به اول گناه
چو باری بگفتند و نشنید پند
دگر گوش مالش به زندان و بند
وگر پند و بندش نیاید بکار
درختی خبیث است بیخش برآر
چو خشم آیدت بر گناه کسی
تأمل کنش در عقوبت بسی
که سهل است لعل بدخشان شکست
شکسته نشاید دگرباره بست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط رامین هدایت نژاد | 
حکایت کنند از بزرگان دین
حقیقت شناسان عین الیقین
که صاحبدلی بر پلنگی نشست
همی راند رهوار و ماری به دست
یکی گفتش: ای مرد راه خدای
بدین ره که رفتی مرا ره نمای
چه کردی که درنده رام تو شد
نگین سعادت به نام تو شد؟
بگفت ار پلنگم زبون است و مار
وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار
تو هم گردن از حکم داور مپیچ
که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
چو حاکم به فرمان داور بود
خدایش نگهبان و یاور بود
محال است چون دوست دارد تو را
که در دست دشمن گذارد تو را
ره این است، روی از طریقت متاب
بنه گام و کامی که داری بیاب
نصیحت کسی سودمند آیدش
که گفتار سعدی پسند آیدش
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:38  توسط رامین هدایت نژاد | 
کریم السجایا جمیل الشیم
نبی البرایا شفیع الامم
امام رسل، پیشوای سبیل
امین خدا، مهبط جبرئیل
شفیع الوری، خواجه بعث و نشر
امام الهدی، صدر دیوان حشر
کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست
یتیمی که ناکرده قرآن درست
کتب خانه‌ی چند ملت بشست
چو عزمش برآهخت شمشیر بیم
به معجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد
تزلزل در ایوان کسری فتاد
به لاقامت لات بشکست خرد
به اعزاز دین آب عزی ببرد
نه از لات و عزی برآورد گرد
که تورات و انجیل منسوخ کرد
شبی بر نشست از فلک برگذشت
به تمکین و جاه از ملک برگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند
که در سدره جبریل از او بازماند
بدو گفت سالار بیت‌الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی
عنانم ز صحبت چرا تافتی؟
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سر مو فراتر پرم
فروغ تجلی بسوزد پرم
نماند به عصیان کسی در گرو
که دارد چنین سیدی پیشرو
چه نعت پسندیده گویم تورا؟
علیک السلام ای نبی الوری
درود ملک بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پیروان تو باد
نخستین ابوبکر پیر مرید
عمر، پنجه بر پیچ دیو مرید
خردمند عثمان شب زنده‌دار
چهارم علی، شاه دلدل سوار
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:35  توسط رامین هدایت نژاد | 
به نام خدایی که جان آفرید
سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشنده‌ی دستگیر
کریم خطا بخش پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت
به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز
به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور
نه عذرآوران را براند بجور
وگر خشم گیرد به کردار زشت
چو بازآمدی ماجرا در نوشت
دو کونش یکی قطره در بحر علم
گنه بیند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نیاید به کار
عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست
به عصیان در زرق بر کس نبست
ادیم زمین، سفره‌ی عام اوست
چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی
که از دست قهرش امان یافتی؟
بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس
غنی، ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چیز و کس
بنی آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن‌خوان کرم گسترد
که سیمرغ در قاف قسمت خورد
مر او را رسد کبریا و منی
که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر برنهد تاج بخت
یکی را به خاک اندر آرد ز تخت



 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:33  توسط رامین هدایت نژاد | 

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ

من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

 

 

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه  بسی

از سـلخ  بـغره  آیــد   از  غـره   بـسلخ

 

 

هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند

در  دامـن   گـل  بـاد  صبا  چـنگ  زند

هُشیار  کـسی  بــود  کــه  بــا  سیمبری

می  نوشد  و جــام  باده  بـر سنگ  زند

 

 

زان پیش  که  نام  تو  ز  عالم   برود

می خور که چو می بدل رسد غم برود

بگشای   سر   زلف  بتی   بند  به  بند

زان  پیش  که  بند  بندت  از هم  برود

 

 

اکنون  که  ز  خوشدلی  بجز نام  نماند

يک  همدم  پخته   جز  می  خام  نماند

دست  طرب  از  ساغر  می  باز  مگیر

امروز  که   در دست  بجز  جام   نماند

 

 

افسوس   که   نامه   جوانی   طی   شد

وان  تازه   بهار   زندگانی    طی   شد

حالی  که   ورا     نام   جوانی    گفتند

معلوم    نشد   که    او  کی آمد کی  شد

 

 

افسوس  که  سرمايه  ز کف بیرون  شد

در پای  اجل  بسی  جگر ها خون   شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از  وی

کاحوال   مسافران   دنیا    چون     شد

 

 

چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد

خود را به  کم  و  بيش  دژم  نتوان  کرد

کار من  و تو چنان که رای  من و توست

از  موم   بدست   خويش هم  نتوان  کرد

 

 

فردا علم  نفاق  طی  خواهم  کرد

با موی سپید قصد می خواهم کرد

پيمانه  عمر  من   به  هفتاد  رسید

اين دم نکنم نشاط کی خواهم  کرد

 

 

عمرت  تــا   کـی  بـه   خودپرستی    گــذرد

یا    در   پـی    نـیستی   و   هستی   گــذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی  اوست

آن  بـه  کـه  بخواب  یا   به   مستی    گذرد

 

 

ای   بس  که  نباشیم و جهان خواهد بود

نی  نام  ز  ما  و  نه  نشان  خواهد  بود

زين   پيش  نبوديم   و  نبد   هیچ   خلل

زين   پس   چو  نباشيم همان خواهد بود

 

 

تا زهره  و مه  در آسمان گـشت  پدید

بـهتر ز می  ناب   کـسی  هـیچ   ندید

من در عجبم  ز می  فروشان  کایشان

زين به که فروشند چه  خواهند  خرید

 

 

آن کس  که  زمين  و  چرخ افلاک  نهاد

بس  داغ   که  او  بر  دل  غمناک  نهاد

بسيار  لب   چو  لعل و زلفين چو مشک

در  طبل   زمين   و   حقه   خاک   نهاد

 

 

تا   خاک  مرا   به    قالب   آمیخته  اند

بس   فتنه   که  از خاک بر انگيخته اند

من   بهتر   از   اين    نمی توانم   بودن

کز  بوته   مرا   چنين  برون   ريخته اند

 

 

امشب می  جام یـک منی خواهم  کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم  کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم   کرد

 

 

چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مــرا  عبرت  مــردم  سازيد

خاک  تن  من  به  باده  آغشته کنيد

وز  کـالبدم  خشت  سر  خم سازيد

 

 

 

آورد   به  اضطرارم  اول  به  وجود

جز حیرتم  از  حیات  چیزی   نفزود

رفتیم  به  اکراه  و  ندانیم   چه   بود

زين  آمدن  و  بودن  و  رفتن مقصود

 

 

ديدم   بــســر  عــمارتی  مـــردی   فـــرد

کو گِل  بلگد  می زد و  خوارش   می کرد

وان  گِل  بــه  زبان  حال  با  او  می گفت

ساکن، که چو من بسی لگد  خواهی  خورد

 

 

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد

 

 

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

ابــر از  رخ    گـلـزار  هـمـی   شـوید   گـرد

بـلـبـل   بــه   زبـان   پـهلوی  بـا   گـل   زرد

فــریـاد  هـمی  زنـد  کــه  مـی  بـایـد   خـورد

 

 

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می  ناب  و  انگبین  خواهد بود

گر ما می  و معشوقه  گزیدیم  چه باک

آخر نه  به  عاقبت  همین  خواهد  بود

 

 

 

گویند بهشت  و حور و   کوثر  باشد

جوی می و شير و شهد و شکر  باشد

پر کــن  قـدح  بـاده  و بـر دستم   نِه

نـقدی  ز  هزار  نـسیه  بـهتـر  باشد

 

 

 

يـاران   بموافقت  چو  دیــدار  کـنید

بـاید کــه ز دوست  یـاد  بسیار  کنید

چون  باده  خوشگوار  نوشید  به هم

نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید

 

 

روزی که نهال عمر من کنده  شود

و اجــزام  یـکـدگر  پــراکنده  شـود

گر زانکه صراحئی کنند از گل من

حالی که ز بــاده پراکنی زنده  شود

 

 

 

آنان   که  اسیر  عقل  و  تمییز  شدند

در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

رو  باخبرا  تو  آب   انــگور  گـُـزین

کان  بـی خـبران  بغوره  میویز  شدند

 

 

عالم   اگر   از    بهر    تو   می آرایند

مگر   ای   بدان   که   عاقلان  نگرايند

بسیار   چو   تو   روند   و   بسیار  آیند

بربای   نصيب   خويش    کت   بربايند

 

 

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند

 

 

یک   قطره  آب بود  و  با  دريا   شد

یک   ذره   خاک  و با  زمین یکتا شد

آمد  شدن  تو  اندرين  عالم   چيست؟

آمد    مگسی     پدید    و   ناپیدا   شد

 

 

آن   بی خبران   که   در  معنی   سفتند

در  چرخ   به   انواع   سخن ها   گفتند

آگه   چو   نگشتند    بر   اسرار  جهان

اول   ز   نخی   زدند   و   آخر   خفتند

 

 

 

اجرام    که   ساکنان    اين    ایوانند

اسباب         تردد          خردمندانند

هان   تا   سررشته   خرد    گم نکنی

کانان      که     مدبرند     سرگردانند

 

 

آنان  که  محيط   فضل  و  آداب   شدند

در  جمع   کمال  شمع   اصحاب   شدند

ره  زين  شب  تاريک  نبردند  به  روز

گفتند   فسانه ای   و   در  خواب   شدند

 

 

از  آمدنم   نبود   گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نيز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

 

 

افلاک    که     جز   غم    نفزايند   دگر

ننهند     به     جا      تا     نربايند   دگر

ناآمدگان      اگر     بدانند      که      ما

از    دهر    چه    می کشيم    نايند   دگر

 

 

چون   حاصل   آدمی در اين جای  دو در

جز  درد  دل   و   دادن  جان  نيست  دگر

خرم   دل  آن   که  يک  نفس زنده  نبود

و  آسوده  کسی  که  خود   نزاد  از  مادر

 

 

با   يار   چو  آرمیده  باشی  همه  عمر

لذات   جهان   چشيده  باشی  همه  عمر

هم   آخر   کار   رحلتت   خواهد   بود

خوابی  باشد  که  ديده  باشی  همه  عمر

 

 

در    دایـره     ســپـهر   نــاپیدا  غــور

می نوش به خوشدلی که دوراست بجور

نوبت   چـــو  بدور  تو   رسد  آه  مکن

جامی است که جمله را چشانند  به  دور

 

 

 

وقـت  سحر است  خیز ای  مایـه  ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها    کـه   بجـایند    نــپایند   کسی

و  آن ها  که  شدند   کس  نمیآيد   باز

 

 

ای  دل  چو حقيقت  جهان هست  مجاز

چندین چه بری خواری ازين رنج دراز

تن  را  به   قضا  سپار و با  درد  بساز

کاين  رفته   قلم  ز  بهر  تو  ناید   باز

 

 

ما   لعبتگانيم    و    فلک    لعبت    باز

از  روی   حقیقتی   نه   از  روی  مجاز

یک   چند   درین   بساط   بازی  کردیم

رفتیم   به   صندوق   عدم   یک یک باز

 

 

از   جمله    رفتگان   اين    راه    دراز

باز آمده ای   کو   که  به   ما   گويد  باز

هان  بر سر  این  دو راهه از سوی  نیاز

چیزی    نگذاری    که    نمی آیی    باز

 

 

می پرسیدی  که  چیست این نقش مجاز

گر   بر   گویم   حقيقتش  هست   دراز

نقشی   است   پديد   آمده   از   دريايی

و   آنگاه   شده   به    قعر آن  دریا  باز

 

 

ای  پير  خـردمند  پگه  تر بـر خیز

وان کودک خـاک بیز را  بـنـگر تیز

پندش ده و گو کخ نرم نرمک می بیز

مـغـز ســر  کــیقباد  و چـشم  پــرویز

 

 

لب بر لب  کوزه  بردم  از غایت  آز

تا   زو   طلبم   واسطه   عمر  دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

می خور که  بدین  جهان نمی آیی  باز

 

 

 

مرغی   دیدم  نشسته   بر  باره   توس

در   چنگ     گرفته     کله    کیکاوس

با کله  همی  گفت   که  افسوس افسوس

کو   بانگ   جرس ها و کجا نال ه کوس

 

 

جامی  است  که  عقل  آفرین می زندش

صد  بوسه  ز مهر  بر جبين  می زندش

اين   کوزه گر  دهر  چنین  جام   لطيف

می سازد   و   باز  بر  زمین  می زندش

 

 

 

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

 

 

خیام اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:49  توسط رامین هدایت نژاد | 

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

 

 

چون عهده نمی شود  کسی  فردا را

حـالی خوش دار  اين دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای  ماه  که  ما

بـسيار  بـــگردد  و  نــيـابد  ما  را

 

 

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا

 

 

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید  ز تراب  چون  روم   زیر  تراب

گر بر سر خـاک  من  رسد  مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

 

 

بر  لوح   نشان   بودنی ها  بوده   است

پیوسته قلم ز نيک  و بد  فرسوده   است

در  روز ازل  هر  آن  چه  بايست  بداد

غم  خوردن  و  کوشيدن  ما بيهوده است

 

 

ای  چرخ  فلک خرابی از کینه  تست

بیدادگری     پیشه      ديرينه    تست

وی   خاک  اگر  سينه    تو   بشکافند

بس  گوهر  قیمتی  که در سینه  تست

 

 

چون  چرخ  بکام   يک   خردمند   نگشت

خواهی تو  فلک  هفت شمُر خواهی هشت

چون  بايد    مرد  و   آرزوها  همه  هِشت

چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

 

 

اجزای   پياله ای   که   در  هم پيوست

بشکستن    آن   روا   نمی دارد   مست

چندين  سر  و ساق  نازنين و کف دست

از مهر که پيوست و  به کين که شکست

 

 

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس  و بی رفيق  و بی همدم و جفت

زنهار  به  کس  مگو  تو   اين  راز  نهفت

هر  لاله   که   پژمرد    نخواهد    بشکفت

 

 

 

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم  تـو کابين  مـن  است

 

 

مهـتاب  بــه  نـور  دامـن  شـب  بـشکافت

می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت

خوش  بــاش و  بـينديش  که مـهتاب  بسی

اندر  سر  گور یک  به  یک خـواهد  تافت

 

 

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره  ز خاک  کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی  و خیالی  و فریبی  و دمی است

 

 

اين   کهنه  رباط  را  که  عالم نام است

آرامگه   ابلق   صبح   و    شام   است

بزمی است که وامانده صد جمشید است

گوريست  که  خوابگاه  صد بهرام است

 

 

آن   قصر  که  بهرام  درو جام  گرفت

آهو   بچه   کرد  و  رو  به  آرام رفت

بهرام   که  گور  می گرفتی   همه  عمر

ديدی   که  چگونه  گور  بهرام گرفت؟

 

 

هر ذره که بر روی زمینی بوده است

خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گـرد از  رخ  آستین  بـه  آزرم  افشان

کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

 

 

امروز   که   نوبت   جوانی  من   است

می نوشم از آن که  کامرانی  من   است

عیبم نکنيد گرچه  تلخ است خوش است

تلخ است  از آن که  زندگانی  من  است

 

 

 

بسیار  بگشتيم   به    گرد   در  و  دشت

اندر    همه      آفاق    بگشتيم    بگشت

کس   را   نشنيديم   که   آمد   زين  راه

راهی   که   برفت  ،  راهرو باز نگشت

 

 

 

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

وین طارم نه  سپهر ارقم  هیچ  است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته يک دمیم و آن هم هیچ  است

 

 

دنيا  ديدی  و هر چه  ديدی هيچ  است

و آن نيز که گفتی و شنيدی  هيچ  است

سـرتاسـر  آفـاق   دویـدی  هیـچ   است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

 

 

چون  نيست ز هر چه  هست  جز بـاد  بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار  که   هســت  هـر چه  در عـالم  نيست

پندار کــه  نـيست  هــر چـه  در عـالم  هــست

 

 

 

تا  کی  ز چراغ  مسجد  و دود  کنشت؟

تا  کی  ز زيان دوزخ  و  سود  بهشت؟

رو  بر  سر  لوح   بين  که استاد  قضا

اندر ازل  آن   چه بودنی است ، نوشت

 

 

دوری  که  در آمدن  و رفتن  ماست

او را  نه  نهایت  نه  بدایت  پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

تا چند زنم  به  روی  دریا ها خشت

بیزار شدم   ز بت پرستان  و کنشت

خیام  که  گفت  دوزخی  خواهد  بود

که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

 

 

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 

 

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی  باده  گلرنگ  نمی شاید  زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه  ماست

تا  سبزه  خــاک  ما تماشاگه کیست

 

 

گویند بهشت  عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد  بگیر و دست از آن  نسیه  بدار

کاواز  دهل  برادر از دور خوش است

 

 

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست

بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست

کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست

 

 

ساقـی غـم  مـن  بلند  آوازه  شده  است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با  مـوی  سپید  سـر خوشم  کـز می  تو

پيرانه  سرم  بهار  دل  تازه  شده  است

 

 

از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده  دوشــین قــدحی بـيش  نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی  مانده است

 

 

 

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

 

چون ابر  به  نوروز رخ  لاله بشست

برخیز و به جام باده کن  عزم  درست

کاين سبزه که امروز تماشاگــــه  تست

فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

 

 

هر سبزه که  بر کنار جویی رسته است

گويی ز لب  فرشته   خويي  رسته است

پا  بر سر  هر سبزه  به  خــواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

 

 

گویند که  دوزخی  بود  عاشق  و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست  دوزخی  خواهد  بود

فردا  باشد  بهشـت همچون  کف  دست

 

 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

 

 

دارنده    چو   ترکيب    طبايع   آراست

از بهر چه او فکندش  اندر کم  و  کاست

گر نيک  آمد  شکستن  از  بهر  چه  بود

ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست

 

 

اين  بحر وجود  آمده  بيرون  ز نهفت

کس نيست که اين گوهر تحقيق  بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست کس نمی داند گفت

 

 

دل   سر  حیات    اگر  کماهی  دانست

در  مرگ   هم    اسرار  الهی   دانست

امروز که   با   خودی   ندانستی   هیچ

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

 

 

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده  ماست

 

 

فصل  گل  و  طرف   جویبار  و لب  کشت

بــا  يـک  دو  سـه   دلبـری  حــور سـرشت

پيش  آر  قــدح   که  بـاده  نــوشان صــبوح

آسوده   ز  مسجدند   و   فــارغ   ز  بـهشت

 

 

بر چـهره  گـل  نـسیم   نـوروز  خـوش  است

در صحن  چمن  روی  دل افروز خوش است

از دی که گذشـت  هر  چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

 

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب  که  هفته  دگـر  خـاک  شده  است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا  در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

 

 

چون لاله به  نوروز قدح  گیر به  دست

با  لاله  رخی  اگـر ترا  فرصت  هست

می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

ناگـاه  تـرا  چـو   خـاک   گـرداند  پَست

 

 

دوران جهان بی  می  و  ساقی  هیچ  است

بی   زمزمـه   نـای   عـراقی  هیـچ   است

هر  چند   در  احــوال   جــهان   می نگرم

حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

 

 

امروز   ترا   دسترس   فردا   نيست

و انديشه فردات به جز   سودا  نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین  باقی  عمر  را  بقا  پيدا   نيست

 

 

می  در کف  من  نه  که  دلم  در تابست

وین  عمر  گریز   پای  چون   سیمابست

دریاب    کــه    آتـش    جوانـی   آبـست

هُش دار که بیداری  دولت  خواب  است

 

 

می نوش که عمر  جاودانی  این  است

خود حاصلت از دور جوانی این  است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش  باش  دمی  که  زندگانی  اينست

 

 

با باده نشین که ملک  محمود  این  است

وز چنگ شنو که  لحن  داود  این  است

از  آمــده   و  رفتـه   دگـر   یاد   مـکـن

حالی خوش باش زانکه مقصود این است

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:47  توسط رامین هدایت نژاد | 

مرغ آمین

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.
 
می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
 
بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.
 
او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.
 
چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.
 
داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.
 
زیر باران نواهایی که می گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)
 
مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ« آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»
 
خلق می گویند:
   ـــ« آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»
 
ـــ« رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.
 
خلق می گویند:
ـــ« اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»
مرغ می گوید:
ـــ« در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
ـــ« اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»
 
مرغ می گوید:
ـــ« زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»
 
خلق می گویند:
ـــ« اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
ـــ« جدا شد نادرستی.»
 
خلق می گویند:
ـــ« باشد تا جدا گردد.»
 
مرغ می گوید:
ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»
 
خلق می گویند:
ـــ« باشد تا رها گردد.»
 
مرغ می گوید:
ـــ« به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.                   
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»
 
خلق می گویند:
ـــ« بادا باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
ـــ« بادا!» یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
                                      اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:
ـــ« این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان.»
 
مرغ می گوید:
ـــ« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی بیدادی.»
ـــ« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ« باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»
ـــ« باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»
ـــ« آمین! آمین!»
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
                                   « اینک در و اینک زخم»
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
ـــ« آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند.»
ـــ« آمین!
 
در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور می کردند.»
ـــ« آمین!»
 
ـــ« با کجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد!»
ـــ« آمین!»
 
ـــ« با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»
                        ـــ« آمین!»
 
ـــ« با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده.»
ـــ« آمین!»
 
ـــ« این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»
ـــ« آمین! آمین!»
*
و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.
 
    تجریش. زمستان1330         

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:25  توسط رامین هدایت نژاد | 

داروگ

خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:23  توسط رامین هدایت نژاد |